لبخند های خاکی ( آشنا دراومدیم )

یک روز سید حسن حسینی از بچه های گردان رفته بود ته دره برای ما یخ بیاورد. موقع برگشتن با خمپاره پیش پای او را هدف گرفتند، همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون، خبری از سید نبود، بغض گلوی ما را گرفت، بدون شک شهید شده بود.

   آماده می شدیم برویم پایین که حسن بلند شد سرپا و لباسهایش را تکاند، پرسیدم: حسن چه شد؟

   گفت: آشنا در آمدیم، پسر خاله زن عموی باجناق خواهر زاده نانوای محلمان بود. خیلی شرمنده شد، فکر نمی کرد من باشم والا امکان نداشت بگذارد بیایم، هر طور بوده مرا نگه میداشت!

 

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
 

/ 2 نظر / 24 بازدید
نصر

سلام و خدا قوت همسنگر مطلب زیبایی نوشتید به ما هم سری بزنید آسمان دوکوهه منتظر حضور نورانی شماست ... آل سعود در سرازيري سقوط ترور شیخ نمر باقر النمر/ شمارش معکوس برای انقلاب در عربستان یا علی[گل][گل][گل]

zahra

سلام یه مدتی بود که امتحان ها رو سرم ریخته بود و کلاس ها و اینا نمیذاشت که بیام به شما سر بزنم